خاطرات گوسفند
اسم من گوسفند است. پدرم گوسفندی چاق و چله* بود که چند سال پیش در حمله گرگ سیاهی شربت شهادت نوشید و به لقا لله
پیوست. مادرم را هم به سفر حج بردند که تاکنون از وی خبری نیست. من دوران بره*گی*ام را تحت نظارت اساتید بزرگ دامپروری با
موفقیت سپری کرده و وارد گله دوستان و آشنایان شدم.
من از بزغاله*ها خوشم نمی*آید چون خیلی شیطون و بلند پروازند. برخلاف من که سرم را پایین می*اندازم و همان علف جلوی رویم را
میخورم، بزغاله*ها از درخت و درختچه*ها بالا میروند تا مزه برگ درخت را تست کنند. من خیلی قانع و صبورم. کاری به کار بزرگان ندارم.
اصلا نمیدانم صاحب یا صاحبان من چه کسانی هستند. چرا به من غذا میدهند یا نمیدهند. کاری ندارم که آنها چرا میخواهند مرا چاق و فربه
کنند. غذای مورد علاقه من یونجه با سالاد کاهو و سس آب هندوانه است.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 20:3 توسط javad
|